مژده

دختری که آبی بود و گاه نگاره های آبی می نوشت

دیشب خواب دیدم ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

امروز خوبم و عجیب فعلن همین ...


آبی های کلیدی: روزنگاری
 
استاد محمد نوری هم رفت
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩  

امروز خواب موندم

هول هولکی حاضر شدم ولی هنوز تو چرت بودم

رادیو ماشین خرت خرت می کرد

ترافیک افتضاح بود

یک کمی دیر رسیدم

دنبال جای پارک بودم

کلافه و بی حوصله و خواب آلود

داشتم عصبی هم می شدم

نصفه نیمه از رادیو شنیدم

استاد محمد نوری از میان ما رفت ...

یه لحظه شوک

.

به خدا به خدا به خدا قسم

همین دیروز پریروز صداشو از رادیو شنیدم کلی یادش کردم

خیلی وقت بود ازش خبری نبود

از من قبلیم هم خبری نبود

تو دلم گفته بودم به آتوسا یه زنگی بزنم

دلم نازک شده بود

تولدمو تبریک نگفته بود

می دونستم گرفتار پسر کوچولوشه

اگه می تونست اگه شد بریم دیدنش

یه هویی هوس کرده بودم

این طوری ام بهتر بود

بالاخره اون ها بیشتر ازش خبر داشتن

ولی زنگ نزده بودم

بعدشم یادم رفته بود

می دونستم استاد حالش خوب نیست

نمی دونستم بیمارستانه

امان از گرفتاری های مزخرف

عجب از دلخوری و دلتنگی

.

البته زندگی خیلی عجیبه

ولی چه ابلهانه و با سرعت ادامه داره

.

حیف از اون روزها

حیف از یه هنرمند بزرگ

.

 دلم می گیره

.


آبی های کلیدی: مطلب
 
یه فیلم
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩  

.

از وقتی که دیگه نه فیلم ها فیلمه و نه کتاب ها کتاب و نه نقدها نقد و نه مجله ها مجله و نه حتی خوراکی ها خوراکی

.

از وقتی که دیگه نه دل و دماغ فیلم دیدن داریم نه دل و دماغ نقد خوندن و نه حال مجله خریدن نه حس سینما رفتن و پول حروم کردن

.

از وقتی که دیگه کشف و فتح رستوران و کافی شاپ و غذای خوشمزه و امتحان منوها حال نمی ده جز شیکم پر کردن بی خود

.

از وقتی که جشنواره رفتن و سینما رفتن و فیلم دیدن شده آینه دق بدتر از نمایشگاه رفتن و حرص خوردن

.

از وقتی که دیدن فیلم های قدیمی و کارتون های کپک زده فقط یک حس نوستالژیک داره که نیشخند بزنی و رد شی بری

.

از وقتی که تا مجبور نشم خرید نمی کنم از خریدامم کیف نمی کنم یا اصلن نمی دونم چی بخرم واسه چی واسه کجا آخه

.

از وقتی که خودمو مجبور نمی کنم به هر احمقی لبخند بزنم واسه این که دلی رو شاد کنم یا احوال خیلی ها رو که نمی خوام بپرسم ...

.

از وقتی که دیگه هیچ کاری حال نمی ده مزه نداره کیفتو کوک نمی کنه انرژی نمی ده فکر می کنم انگاری یه طوریم شده

.

از وقتی که من یه طوریم شده همه ی دور و بری هامم کم کم یه طوریشون شده که حتی حال و حوصله هم دیگه رو هم نداریم

.

از وقتی که دیگه اصلن برام مهم نیست کدومشون فوق قبول شد کدوم دکتراشو گرفت کی بود زایید کدوم جدا شد کی از ایران رفت

.

از وقتی که دیگه اون برق عجیب توی چشمام نیست به عکس های قدیمی هم نگاه نمی کنم

.

از وقتی که دیگه گاه بی گاه مامانو می بینم انگاری از پشت یه شیشه مات داره بهم نگاه می کنه از خودم بدم می آد

.

از وقتی که این جوری شدم چرا یه جوری شدم من که این جوری نبودم حالا مگه چه جوری شدم اصلن مگه چه جوری بودم!

.

از وقتی که موبایلم یا خاموشه یا سایلنته تلفنم رو پیغام گیره حضورم تو اینترنت اینویزه اس ام اس تعطیله ایمیلامم همش فورواردیه

.

از وقتی که دیگه هیچ شادی شادی نیست همش اداست هیچ ذوقی ذوق نیست یه تصویر محو و رفتنیه انگار دارم پیر می شم

.

از وقتی که دیگه کسی حرفامو نمی فهمه حرفی برای گفتن ندارم دیگه خیلی سکوت می کنم دیگه خیلی نمی شنوم راحت تره

.

از وقتی که موهای سفید توی موهام کشف می کنم و فکر و ذکرم قرصای مکمل تقویتی و کرم های رنگ و وارنگ شده

.

از وقتی که با خودم غریبه شدم با شنیدن اسمم ذوق نمی کنم منتظر هیچ غیرمنتظره ای هم نیستم

.

از وقتی که مجبورم به یه خونه و زندگی برسم رفت و روب کنم بشور و بمال و آشپزی و خونه داری مزخرف

.

از وقتی که انگاری به پاییز نزدیک شدم یک کمی هم برگ ریزوندم چرا انقدر تنها شدم منی که همیشه تنها بودم

.

از وقتی که خاطره نوشتن برام شده کشک واسه چی واسه کی اصلن که چی! اصلن چی؟

.

ای بابا این یه افسردگی نیست خاطر جمع ... یه چیز دیگه است ...

.

چی می خواستم بنویسم چی نوشتم! توی پست بعدی در مورد این فیلمه می نویسم ...

.


آبی های کلیدی: مطلب
 
یه مطلب قدیمی اما تکراری و جدید
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩  

.

امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم

تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم

خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم، خیلی به ندرت دعا می کنیم
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر

خیلی زیاد سکوت می کنیم، به اندازه کافی نگاه نمی کنیم

دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
 
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم زندگی کردن را نه

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمر 

ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
 
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم 
 
تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
 
فضای بیرون را فتح کرده ایم اما فضای درون را نه

اتم را شکافته ایم اما تعصب خود را نه
 
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
 
عجله کردن را آموخته ایم صبر کردن را نه

درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم

ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم  

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است

مردان بلند قامت اما شخصیت های پست

سودهای کلان اما روابط سطحی  

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر

درآمد بیشتر، طلاق بیشتر، منازل رویایی، خانواده های از هم پاشیده  

.

.

.

چرا؟؟؟؟؟

.

.

.

پیشنهاد می شود از امروز هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید

زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید

در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید  

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید

غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید  

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است  

از جام کریستال خود استفاده کنید

بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید  

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید

بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم  

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم

هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید  

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد ...

.

.

.

همان چه زود دیر می شود

.


آبی های کلیدی: مطلب
 
دوباره آبی می شم
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

.

دیروز فهمیدم گولوبولای قرمزم یه عالمه کم شده و فقر شدید اومده سراغم

ابن هم بد نیست بعد عمری آبی بازی تازه فهمیدم قرمز بازی بهتر تره

فکر کردم حالا که آبی جونم هم کم شده دود شدم سیاه شدم

یک کم مواظب گولوبولای سفیدم باشم که اینا هم نپره هوا

.

سه گانه کیشلوفسکی و آبی رو خیلی دوست داشتم هنوزم دارم

قرمزو خیلی دوست نداشتم یک کم داشتم نمی دونم چرا باهاش لج می کردم

خیلی شوکه نبود قرمزش قرمز نبود نه انگاری دوستش نداشتم

سفیدم که فقط موسیقی داشت یه نفری هم خیلی دوستش می داشت

.

انگاری دارم به یه نتایجی می رسم

.

سفید  هست خوش خوشک مثل شنگول منگول نگرانش نیستم

آبی هم هست می آد و می ره انگاری ته تغاری لوس ننر هی قهر می کنه

دلش تنگ می شه تاریک می شه ولی هست هنوز هست

قرمزه که دیگه نیست انگار می خواد با رفتنش نابودم کنه

خودش می دونه من نابود شدنی نیستم انگاری کم فهمیده

دیر فهمیده ولی فهمیده که دیگه رفتم دیگه نیستم ولی هنوزم هستم

.

فکر کنم دارم ابر می شم دود می شم می رم هوا

تا یوهویی بعد صد سال بیام پایین تا شوکه شه تا دوباره ببینتم

بعدش انقدر اون زیر میرا می مونم تا دوباره بیام اون جلوها

ولی دوباره کم کم می رم سر جام همون جای دنجم توی آسمون

.

شوکه می دم شوکه می شم ولی خسته نمی شم

آخه هنوزم اون گوشه موشه ها پیشی داره وول وول می زنه

.

فکر کردم بهتره یک کمی آهن بخورم

چند تا نعل اسب دارم

روزی یه قل بزنه تو آب جوش با تی بگ چای سبز و نعنا

.

دوباره آبی می شم قول می دم می دونم

.


آبی های کلیدی: شبه شعر
 
امروز تولدمه ...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩  

امروز تولدمه این هم طالع امروز

... این آرزوی بدیل تو برای آزادی است بدون آزادی انسان مرده ای بیش نیست آزادی به افراد و اشخاص جان می دهد و موجب قدردانی از فکرهای جدید و اندیشه های نو می شود ...

حالم خیلی خوب نیست و نمی دونم چرا؟!


آبی های کلیدی: روزنگاری
 
دلم برای خودم تنگ شده خیلی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  

دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای وب نوشته های مسخره خودم تنگ شده

دلم برای خیلی چیزا تنگ شده

ولی دلم وقت نداره سرش خیلی شلوغه

دوست دارم دوباره بنویسم

حداقل برای دلم برای خودم و برای دل خودم

...


آبی های کلیدی: شبه شعر
 
شیری که فکر می کند صاحب دنیاست ...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸  

امروز تولد مستر هندسام می باشد ...

شیر کوچولویی که فکر می کند پادشاه دنیاست ...

مثل هر سال بهش تبریک گفتم و خوش حال شد ...

آن هم از طریق چت و ایمیل ...

دیگر نه دوست دارم صدایش را بشنوم نه می توانم حضورش را تحمل کنم ...

هنوز هم فکر می کند هر کسی که بهش تبریک بگوید یعنی دوستش دارد و ازش دل خور نیست ...

در صورتی که من هنوز هم ازش دل خورم ...

نمی دانم ولی سعی می کنم مثل همیشه خودخواهی و خودباوری اش را هم تبریک بگویم ...

بهش یادآوری می کنم تبریک نشانه معرفت است نه عدم دل خوری ...

بعد هم عذرخواهی کرده خداحافظی می کنم ...

تحمل هم حدی دارد حتی توی چت ... 

چرا نباید هنوز هم دل خور باشم ... 

فکر می کنم فقط وظیفه دوستانه قدیمی ام را به جا آوردم آن هم برای دل خودم ...

ولی این اصلن نشانه محبت دوباره من به او نیست ...

البته اصلن فکر نمی کنم این را فهمیده باشد ...

خوب ...

برای این که آدم های دیگر اصلن برایش اهمیتی ندارند حتی یک دوست قدیمی ...

.


آبی های کلیدی: روزنگاری
 
سگ اخلاق
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  

امروز خیلی سگ اخلاقم ...

اصلن دوست ندارم با کسی حرف بزنم ...

تازشم همین طوری ...


آبی های کلیدی: روزنگاری
 
شنبه شروع هفته است ...
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

شنبه شروع هفته است ولی واقعن صبح زود بیدار شدنش فاجعه ست ...

وقتی رسیدم اداره دیدم روی میزم  شیرکاکائو و کیک کیشمیشی هست ... کلی ذوق زده شدم ... 

دستش درد نکنه به به! ... نوش جونم ...


آبی های کلیدی: مطلب